فیض شریفی؛ شاعر و پژوهشگر نوشت: مجموعه شعر «سه نقطه تا سکوت» زهره یوسفی، انتشارات آفرینا، ۹۷ شعر سپید با تمی تغزلی در این دفتر وجود دارد که گاهی با مسائل اجتماعی و مضامین کمرنگی از فمینیسم همپوش میشود. در رابطه میان جنسیتها میتوان گفت زهره یوسفی به طور فطری و ذهنی و انسانی، فمینیست است، البته نه به شکلی جانبدارانه: زن از نگاه شاعر، در همان ردهی اخلاقی و فکری قرار میگیرد که مرد به اندازه و در نصاب او حق خوشبختی، عواطف و حواس است: «بارها غمگینتر از همیشه/ دست در دستان خودم/ پا گرفتهام و از این خانه بیرون زدهام/ کسی حتا نفهمیده/ چه رفته است بر من/ حالا که در شهر/ کوچه/ در خیابان/ اینگونه قدم میزنم/ میروم/ مینشینم در کافههای شهر/ و مینویسم/ مینویسم شعر برایت/ و اینگونه زیبا/ تا کنون/ اینقدر/ زیبا ندیده است کسی مرا/ کسی حتا/ باور نمیکند/ این زیبا/ همان مغموم در خانه پوسیده است/ که تا مرز جنون/ تا مرز خودکشی رسیده بود...» (ص ۳۱-۳۳).
میل به خودکشی و تفکر که همه جا و همه چیز بیفایده است که شر شکستناپذیر است و جامعهای که ما در آن زندگی میکنیم، چه زیباییای، چه عشقی، چه صفاتی که میتوانست به سمت نیکی سوق پیدا کند و چه زندگیهای هرز رفتهای که بیهوده نابود میشوند. شاعر در این خصوص مرثیه میسراید که او در تاریکی زندگی میکند و مرگ و جنگ، او را تهدید میکند: «.. حالا هر ثانیه/ موشکی میآید/ که باید شیشهها را چسب بزنم/ تا در امان باشم/ از موج انفجاری که/ بیشتر از تو شاعر در این دنیای/ به من نزدیک است». (ص ۵۳-۵۴). شاعر در این دنیای وحشی و در این روزگار پر لهیب به دنبال پناهگاهی میگردد: «به شانههای خیابان سلام میدهم/ به بوتههای روییده بر سنگفرش/ به قمریها/ قناریها/ به آفتاب... / مدتهاست به آب نیز/ حتا وقتی که از سرم میگذرد هم/ سلام میدهم». (ص ۹۵-۹۶).
بر شعر ۲۸ میتوان خوانشی فرمالیستی داشت: «تا خیابان آمده بود/ تا قطار/ تا ایستگاه مترو/ تا سالن انتظار/ تا فرودگاه/ ریلها را شمرده بود/ و ثانیههای در هوا را/ با موهای جوگندمی و/ و چمدانی پر از رویاهای نافرجام/ آمد و ایستاد/ نگاهم کرد/ و انگار سالیان کهنه را ورق زد/ و حالا/ خیابان/ مترو/ قطار/ فرودگاه/ همه/ در روی شیشههای مات/ آه میکشند».
این شعر، یک شعر تاسیانی است که احساس سخنگو را رج میزند از کسی که هماره در سفر است. او از کجا «تا خیابان آمده بود و قطار و ایستگاه مترو تا سالن انتظار و تا فرودگاه ریلها را شمرده بود؟» آن مرد یا زن نشانه دارد با موهای جو گندمی و چمدانی پر از رویاهای نافرجام آمده و به سخنگو نگاه کرده و انگار سالیان کهنه را ورق زده و هرجا با راوی در خیابان و جاهای دیگر بوده مرور کرده و ورق زده است؛ و حالا خیابان و مترو و قطار و فرودگاه همه آن خاطرات را روی شیشههای مات آه میکشند.
به قول فروغ: «من ترا آه کشیدم آه، من ترا به درخت و آب و آینه پیوند زدم». این «آه...» بر خیابان و مترو و قطار و ایستگاه بلند و کشدار است. مخصوصا «آه» دوم فروغ، آن «آه» بر تمام سطرها کشیده میشود. راوی سخنگو انگار «آه» خود را به همه جا داده است ولی در ظاهر «آه» از دهان خود بر شیشههای مات نکشیده است.
هیچ بخشی از شعر را نمیتوان با شتاب خواند. «چمدانی پر از رویاهای نافرجام» نشان میدهد که شخصیت اصلی این حکایت، به مرادش نائل نشده است، که انگار او آمده است پس از سالیان دراز معشوق را تماشا کند و خاطره هایش را ورق بزند. آن مرد گویا جنب و جوش و شور و شوق جوانی را پشت سر گذارده و با موهای جوگندمی آمده است و اکنون وارد مرحلهی رخوت و رکود میانسالی شده است.
در بند نخست شعر، حرف اضافهی «تا» در ابتدای همهی سطرها تکرار شده است. انگار شاعر «تا» را به معنای «تاتی کردن» آورده است و «تا» را تا تمام جاهایی کشیده است که معشوق با او قدم زده است. سخنگو انگار دنبال مرد مسافر حرکت کرده است و در پایان بند دوم، مرد ایستاده و به زن نگاه کرده است. سخنگو میگوید: این مرد به آرزوهایش نرسیده. این رویاها چیست؟ شاعر سخنگو نمیگوید فقط اذعان میکند که آن مرد «انگار سالیان کهنه را ورق زد».
در بند دوم «تا» بیخیابان، بیمترو، بیقطار و فرودگاه حذف میشود. چون این بند خیابان و و مترو و قطار و فرودگاه احتمالا، چون راوی دارند بر شیشههای مات آه کشیدهای میکشند. «شیشهی مات» در کجا نصب شده است؟ در خیابان و مترو و قطار و فرودگاه؟ کجا؟ راوی نمیگوید. میشود این شعر را در یک سطر معنا کرد: «یک نفر آمده در شهر خاطراتاش را با راوی مرور کرده و ورق زده و آه کشیده و رفته و به آرزوهایش نرسیده». معنی و مضمون این شعر چیز غریبی و عجیبی نیست ولی شکل شعر ۲۸ شکیل است. این تجربهی زیسمانی مردمی است که در هر پلان از زندگی خود شکست خوردهاند و به آرزو و رویاهای خود دست نیافتهاند. ما، همه، این تجربه را تجربه کردهایم و با این شعر، همذات پنداری میکنیم.